خیام

گویند کسان بهشت با حور خوش است

 من میگویم که آب انگور خوش است


 این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

 کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

خیام

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند    

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

 

باباطاهر

یکی درد و یکی درمان پسندد

یک وصل و یکی هجران پسندد

 

من از درمان و درد و وصل و هجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

باباطاهر

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به دریا بنگرم دریا ته وینم

 

بهر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان روی زیبای ته وینم

باباطاهر

خوشا آنانکه الله یارشان بی

بحمد و قل هو الله کارشان بی

 

خوشا آنانکه دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی

خاقانی

کهتری را مهتری یابد                    هم بدان چشم کهتری منگر

خرد شاخی که شد درخت بزرگ        در بزرگیش سرسری منگر

بخشی از کلیات سعدی ( مجالش پنجگانه )

طاووس عارفان – بایزید بسطامی – یک شب . . .

ادامه نوشته

پیدای پنهان اثر منثور مولانا جلا الدین

در زمان مصطفی (ص) کافری را غلامی بود مسلمان صاحب گوهر

ادامه نوشته

بخشی از اسرارالتوحید

شیخ ما گفت – قدس الله روحه – وقتی زنبوری

ادامه نوشته

خواجه عبدالله انصاری

هرکس که ترا شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هردو جهان را چه کند

خمار مستی – از غزلیات استاد سخن سعدی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی  . . . .


ادامه نوشته

خیام

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد      کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد

 

من مینگرم ز مبتدی تا استاد          عجز است به دست هرکه از مادر زاد

خیام

بر خیز و مخور غم جهان گذران     بنشین و دمی به شادمانی گذران

 

در طبع جهان اگر وفایی بودی       نوبت به توخود نیامدی از دگران

خیام

افسوس که نامه ی جوانی طی شد    و آن تازه بهار زندگانی دی شد

 

آن مرغ طرب که نام او بود شباب    فریاد ندانم که کی آمد و کی شد

خیام

نیکی و بدی که در نهاد بشر است      شادی و غمی که در قضا و قدر است

 

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل      چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

خیام

ای دل غم این جهان فرسوده مخور      بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور

 

چون بوده گذشت و نیست نابود پدید      خوش باش غم بوده و نابوده مخور

خیام

از امدنم نبود گردون را سود          وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

 

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود     کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

خیام

آنان که محیط فضل آداب شدند        در جمع کمال شمع اصحاب شدند

 

ره زین شب تاریک نبردند به روز    گفتند فسانه ای در خواب شدند

یک ترانه عامیانه –  از صادق هدایت

دیشب که بارون اومد          یارم لب بوم اومد

رفتم لبش ببوسم             نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه     یه دسته گل در اومد

رفتم گلش بچینم             پرپر شد و ور اومد

رفتم پرپر بگیرم            کفتر شد و هوا رفت 

رفتم کفتر بگیرم            آهو شد و صحرا رفت

رفتم آهو بگیرم             ماهی شد و دریا رفت!


منبع : فارسی عمومی / چاپ هفتاد و شش / ویرایش سوم / دکتر حسن ذوالفقاری

لالایی -  از صادق هدایت

لا لا گل پونه              گدا آمد در خونه

نونش دادیم بدش اومد     خودش رفت و سگش اومد

لا لا گلم باشی             تو درمون دلم باشی

بمونی مونسم باشی       بخوابی از سرم واشی

لا لا گل خشخاش         بابات رفته خدا همراش

لا لا گل فندق             ننه ات آمد سر صندق

لا لا گل پسه              بابات رفته کمر بسه

لا لا گل زیره             چرا خوابت نمی گیره؟

         که مادر قربونت میره


منبع : فارسی عمومی / چاپ هفتاد و شش / ویرایش سوم / دکتر حسن ذوالفقاری

مولانا

ای یوسف خوش نام ما خوش می​روی بر بام ما      

 ای درشکسته جام ما ای بردریده دام

 

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما 

جوشی بنه در شور ما تا می​شود انگور ما

 

 ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما      

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

 

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما            

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

 

در گل بمانده پای دل جان می​دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

اقبال لاهوری

آدمی از بی بصری بندگی آدم کرد

گوهری داشت ولی نذر قباد و جمع کرد

یعنی از خوی غلامی زسگان پست تر است

من ندیدم که سگی پیش سگی سر خم کرد

غزل مولانا

ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بر دریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شورما تا میشود انگور ما

ای دلبرو مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

شعری از فردوسی  توسی

ادامه نوشته

سعدی

مسکین خر اگر چه بی تمیز است

چون بار همی برد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

به از آدمیان مردم آزار

سعدی و عبادت

عبادت بجز خدمت خلق نیست

به تسبیح سجاده و دلق نیست

تو برتخت سلطانی خویش باش

به اخلاق پاکیزه درویش یاش

سعدی

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی