ابوسعید ابوالخیر
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تا که میجستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
.
.
.
بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان
تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان
تا که میجستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان
.
.
.
حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانهای
گفت: یا خاکی است یا بادی است یا افسانهای
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟
گفت: یا کوری است یا کری است یا دیوانهای
.
.
.
من غلام قمرم جز قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شهد و شکر هیچ مگو
.
.
.
ای عزیز! عمر را به نادانی به آخر مرسان . بیاموز و بیاموزان. علم اگر چه دور باشد بطلب. کم گوی و کم خور و کم خفت باش.در سختی ها صبر پیشه گیر .برشکسته برریخته و بر گذشته افسوس مخور.به انچه در دست داری شادمان مباش وبه انچه از دستت رفت غم و دریغ مخور. درسخن صواب اندیش باش . کس را به افراط مگوی و مستای اگر چه زیان افتد.از برای اندک چیزی خود را بی قدر مکن.اگر بر مراد نرود آماده ی جنگ باش. کار که به صلح بر نیاید دیوانگی در او بباید بر اندک خود قانع مباش.حرمت را به از مال دان. ازآموختن علم و پیشه عار مدار . جمع مال را اقبال دان و خرج ناکردنش را ادبار.
کتاب:فارسی عمومی/چاپ هفتادم/ویرایش سوم/دکتر حسن ذوالفقاری/نشر چشمه
برگرفته از کتاب مناجات نامه ی عبدالله انصاری
دانش آموزی
باب سی و یکم
اگر طالب علم باشی پرهیزکار و قانع باش و علم دوست و بردبار و حنیف روح و دیر خواب و زودخیز و حریص به کتابت و متواضع و ناملول از کار و حافظ و مکرر کلام مفتحص سیر و متجسس اسرار عالم دوست و با حرمت و اندر آموختن حریص و حق شناس استاد خود. باید که کتاب ها و اجزاء و قلم و محبره و مانند این چیزها با تو بود. جزاین دیگردل تو به چیزی نباشد و هر چه بشنوی یادگرفتن و بازگفتن. کم سخن و دوراندیش باش به تقلید راضی شو. هرطالب علمی که بدین صفت بود زود یگانه روزگار گردد.
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
.
.
.
همه روز، روزه بودن همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
زمدینه تا به مکه، به برهنه پای رفتن
دولب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به معابد و مساجد، همه اعتکاف جستن
ز مناهی و ملاهی همه احتراز کردن
شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن
به خدا قسم که آن را ، ثمر آنقدر نباشد
که بروی نا امیدی در بسته باز کردن
وارهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود
.
.
.
.
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريتها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهشهاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.
برگرفته از: http://www.mowlana.org
بخاطر میخی٬ نعلی افتاد
بخاطر نعلی٬ اسبی افتاد
بخاطر اسبی ٬ سواری افتاد
بخاطر سواری ٬ لشگری درماند
بخاطر لشگری ٬ کشوری شکست خورد
بخاطر شکستی٬ مملکتی نابود شد...
وهمه اینها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود!!!
پس ای هموطن ٬
درهرکنج و هرکسوتی که هستی نقش وتاثیر مهم خود را به یاد داشته باش٬ توانایی و مسئولیت خویش را باورکن و آنرا بخوبی به انجام رسان.
برگرفته از:
http://iauiranian.blogfa.com
. . . . اين كه حسين (ع) فرياد ميزند ـ فرياد ميزند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست.....
....و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان ميكند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مينمايد....
.....شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز ميشود و اگر دشمنش را نميكشد، رسوا ميكند......
.....رسالت پيام از امروز عصر آغاز ميشود. اين رسالت بر دوشهاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگينتر از رسالت برادرش.....
....آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند . . . .
مردي در يك باغ درخت خرما را با شدت تكان ميداد و بر زمين ميريخت. صاحب باغ آمد و گفت اي مرد احمق! چرا اين كار را ميكني؟ دزد گفت: چه اشكالي دارد؟ بندة خدا از باغ خدا خرمايي را بخورد و ببرد كه خدا به او روزي كرده است. چرا بر سفرة گستردة نعمتهاي خداوند حسادت ميكني؟
صاحب باغ به غلامش گفت: آهاي غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مردك را بدهم. آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او ميزد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا ميزني؟ مرا ميكشي.
صاحب باغ گفت: اين بندة خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا ميزند. من ارادهاي ندارم كار، كار خداست. دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست ميگويي اي مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار
منبع: www.parsmarket.net
طاووسي در دشت پرهاي خود را ميكند و دور ميريخت. دانشمندي از آنجا ميگذشت، از طاووس پرسيد : چرا پرهاي زيبايت را ميكني؟ چگونه دلت ميآيد كه اين لباس زيبا را بكني و به ميان خاك و گل بيندازي؟ پرهاي تو از بس زيباست مردم براي نشاني در ميان قرآن ميگذارند. يا با آن باد بزن درست ميكنند. چرا ناشكري ميكني؟
طاووس مدتي گريه كرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فريب رنگ و بوي ظاهر را ميخوري. آيا نميبيني كه به خاطر همين بال و پر زيبا، چه رنجي ميبرم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من ميرسد. شكارچيان بي رحم براي من همه جا دام ميگذارند.
تير اندازان براي بال و پر من به سوي من تير مياندازند. من نميتوانم با آنها جنگ كنم پس بهتر است كه خود را زشت و بد شكل كنم تا دست از من بر دارند و در كوه و دشت آزاد باشم. اين زيبايي، وسيلة غرور و تكبر است. خودپسندي و غرور بلاهاي بسيار ميآورد. پر زيبا دشمن من است. زيبايان نميتوانند خود را بپوشانند. زيبايي نور است و پنهان نميماند. من نميتوانم زيبايي خود را پنهان كنم، بهتر است آن را از خود دور كنم.
منبع : . www.parsmarket.net
مورچهاي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ حركت ميكند و نقشهاي زيبا رسم ميكند. به مور ديگري گفت اين قلم نقشهاي زيبا و عجيبي رسم ميكند. نقشهايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا ميدارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك ميگيرد. مورچهها همچنان بحث و گفتگو ميكردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد.
هر مورچة نظر عالمانه تري ميداد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بيخبر ميشود. تن لباس است. اين نقشها را عقل آن مرد رسم ميكند.
مولوي در ادامه داستان ميگويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نميدانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، نادانيها و خطاهاي دردناكي انجام ميدهد
منبع:www.parsmarket.net
چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: «انگور» بخريم و بخوريم.
عرب گفت: نه! من «عنب» ميخواهم, ترك گفت: بهتر است «اُزوُم» بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل ميخريم, آنها به توافق نرسيدند.
هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور ميخواستند. از ناداني مشت بر هم ميزدند. زيرا راز و معناي نامها را نميدانستند.
هر كدام به زبان خود انگور ميخواست. اگر يك مرد داناي زباندان آنجا بود, آنها را آشتي ميداد و ميگفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را ميخرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده ميكند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است،
چون معناي نامها را ميدانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است
منبع:www.parsmarket.net
مرد كري بود كه ميخواست به عيادت همساية مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟
او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان ميخورد. ميفهمم كه مثل خود من احوالپرسي ميكند.
كر در ذهن خود, يك گفتگو آماده كرد. اينگونه:
من ميگويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.
من ميگويم: خدا را شكر چه خوردهاي؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, يا سوپ يا دارو.
من ميگويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟ او خواهد گفت: فلان حكيم.
من ميگويم: قدم او مبارك است. همة بيماران را درمان ميكند. ما او را ميشناسيم. طبيب توانايي است. كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت. و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟
بيمار گفت: از درد ميميرم. كر گفت: خدا را شكر. مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است. كر گفت: چه ميخوري؟ بيمار گفت: زهر كشنده, كر گفت: نوش جان باد. بيمار عصباني شد. كر پرسيد پزشكت كيست. بيمار گفت: عزراييل(2).
كر گفت: قدم او مبارك است. حال بيمار خراب شد, كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله ميكرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.
از قيـاسي(1) كه بـكرد آن كـر گـزين صحبت ده ساله باطل شد بدين
اول آنـكس كـاين قيـاسكـها نـمود پـيش انـوار خـدا ابـليس بـود
گفت نار از خاك بي شك بهتر است من ز نـار(3) و او خاك اكـدًر(4) است
بسياري از مردم ميپندارند خدا را ستايش ميكنند, اما در واقع گناه ميكنند. گمان ميكنند راه درست ميروند. اما مثل اين كر راه خلاف ميروند
1) قياس: مقايسه
2)عزراييل: فرشتة مرگ
3) نار: آتش
4) اَكدر: تيره, كِدر
منبع:www.parsmarket.net
چه کنیم تا در نماز حواسمان پرت نشده و توجّهمان به خدای تعالی باشد؟
بعضی از اموری که برای حضور قلب در نماز سفارش شده است عبارتند از:
اول: وضو را باتوجه و حضور قلب انجام دهد از امام رضا(ع) روایت شده که وضو موجب طهارت و تزکیهی دل است (وسائل الشیعه 1/367 ابواب وضو باب1 حدیث 9)
دوم: در عظمت نماز و در روایاتی که دربارهی نماز وارد شده تأمّل نماید.
سوم: مانند کسی نماز بخواند که گویا با نماز وداع میکند و دیگر فرصت نماز خواندن را نخواهد یافت (مجالس صدوق و ثواب الاعمال عن ابن ابییعفور قال «قال ابوعبدالله الصادق7 اذا صلّیت صلاة فریضة فصلّها لوقتها صلاة مودّع یخاف ان لا یعود الیها ابدا»)
چهارم: وقتی روبه قبله مینماید سعی کند که دنیا و مافیها و خلق و آنچه به آن مشغولند را فراموش نماید و قلب خود را از آنها تهی نماید.
پنجم: به معانی نماز توجه نموده و نماز را با تأنّی و آرامش بخواند
ششم: اینکه بداند از آن هنگام که وارد نماز میشود، تا آن لحظه ای که از نماز خارج می شود، خدای تعالی به او رو کرده و نظر مینماید، و ملکی بالای سر او ایستاده و میگوید: ای نمازگزار اگر میدانستی چه کسی به تو نظر مینماید و با چه کسی مناجات میکنی هرگز از او رو بر نمیگرداندی و ابداً از جای خود بر نمیخواستی (کافی عن ابیجعفر7 قال: «قال رسولالله (ص) اذا قام العبد المؤمن فی صلاته نظر الله عزوجل الیه (اقبل الله الیه) حتی ینصرف ... و وکّل الله به ملکاً قائماً علی رأسه یقول له ایها المصلی لو تعلم من ینظر الیک و من تناجی ما التفتّ و لازلت من موضعک ابداً» وسائل الشیعه ابواب اعداد فرائض باب 8 حدیث 5 از کافی)
هفتم: اینکه بداند که در حال نماز از بالای سرش تا کرانهی آسمان، رحمت خدا براو سایه انداخته و ملائکه الهی از اطراف او تا افق سماء او را در بر گرفتهاند. (عنه (ص) ... و اظّلته الرحمة من فوق رأسه الی افق السماء و الملائکة تحفّه من حوله الی افق السماء...» وسائل الشیعه ابواب اعداد فرائض باب 8 حدیث 5 از کافی)
هشتم: آنچه در نماز مکروه است به جا نیاورید و به آنچه فضیلت نماز را می افزاید اهتمام نمائید مثل انگشتر عقیق به دست نمودن و لباس پاکیزه پوشیدن و خود را خوشبو نمودن و شانه و مسواک زدن.
منبع: وب سایت ایت ا... وحید خراسانی
آیا کعبه بت محسوب میشود؟
خداي متعال سرزمين مقدس كعبه را به عنوان خانه خدا برگزيده تا كساني كه او را مي پرستند ، همه به جايگاه واحدي رو بنمايند ، و کعبه را قبله گاه عبادت قرار داده است پس سجده كردن وپرستش براي خداي متعال است و به سوي خانه اوست، و بين سجده كردن براي كسي و سجده كردن به سوي مكاني فرق است.
منبع: وب سایت ایت ا... وحید خراسانی
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند . . .
مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد . هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره میگذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژپشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند میگفت : هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما بازمی گردد ! ! !
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفته های مرد گوژپشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود . بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت ، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود ، در حالی که به مادرش نگاه می کرد ، گفت : مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت :
این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری . وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید . به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را می خورد . به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت : هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد .
منبع:سلام سالار
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که
در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک
روستایی به سر بردند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید : نظرت در موردمسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر . پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه
کردی ؟ پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ! پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا . ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی
داریم و آنها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی
انتهاست . در پایان حرفهای پسر ، زبان مرد بند آمده بود .
پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعا چقدر فقیر هستیم .
منبع: سلام سالار
روزی سقراط (حکیم معروف یونانی) ، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است .
علت ناراحتیش را پرسید ، پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم ،
سلام کردم ، جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این
طرز رفتار او خیلی رنجیدم . سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت : خب
معلوم است ، چنین رفتاری ناراحت کننده است . سقراط پرسید : اگر در راه کسی را
می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد ، آیا از دست او
دلخور و رنجیده می شدی ؟ مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم
که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود . سقراط پرسید : به جای دلخوری چه
احساسی می یافتی و چه می کردی ؟ مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و
سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم . سقراط گفت : همه ی این کارها را به
خاطر آن میکردی که او را بیمار می دانستی ، آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است ، روانش بیمار نیست ؟ اگر کسی فکر و روانش
سالم باشد ، هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟ بیماری فکر و روان نامش
“غفلت” است و باید به جای دلخوری و رنجش ، نسبت به کسی که بدی می کند و
غافل است ، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند . پس از
دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و
بدان که هر وقت کسی بدی می کند ، در آن لحظه بیمار است .
منبع:سلام سالار
