سخن تازه - - مولوی
هین
سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقه ی در، زود برت حقهء زر
خاصه که در بازکنی، محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود
خاک چه دانست که او غمزهء غمازه شود؟
روی کسی سرخ نشد بی مدد لعب لبت
بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه ی صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا
کوه پی مژده ی تو اشتر جمازه شود
راز، نهان دارو خموش ور خموشی تلخ بود
آن چه جگر سوزه بود باز جگر سازه شود
غمزه = یک باراشاره باچشم یا ابرو, اشاره با چشم و ابرو, برهم زدن مژگان ازروی نازوکرشمه
جمازه = تندرو, تیزرو, شترتندرو
غازه = گلگونه, گلغونه, سرخاب که زنان به گونههای خود میمالند
برگرفته از: ادبیات فارسی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۰ ب.ظ توسط
|